از آلودگیهای اطرافم که خسته میشوم، بعضی وقتها نفسم سخت بالا میآید. درست همان لحظه است که میبینم مثل یک جانباز شیمیایی که به کپسول اکسیژن نیاز دارد خدا برایم دوستی را میفرستد که تنفسم را برای زمانی هر چند اندک به روال عادی برمیگرداند.
حالا شاید اتفاق خارقالعادهای هم بین من و آن دوست در آن چند دقیقه با هم بودن نمیافتد،اما همان بودن و همان مهلت نگاه کردن به او حالم را خوش میکند.
حیف که این بار این دوست و دوستی دیریافته و زودرفتنیست.
اينجا كه منم غروب هايي كه دارد نه فقط جمعه ها، كه هميشه چاي روي ميز سرد ميشود.**
اينجا غمناكي يك شعر از احمدرضا احمدي مثل اين:
"حاصلش از عمر دقيقه اي بود كه به ساعت نگاه كرد
گفت: پنج دقيقه هنوز مانده است
ساعت را به عقب برد كه دقيقه رخ ندهد
زمان رخ مي داد
چاره اي نبود..."***
تمام عصر آدم را باراني مي كند.
اينجا شب هايي دارد از جنس سنگ كه وقتي به سقف خيره شده اي كه شايد خوابت ببرد، اين سنگ ميفتد روي سينه ات و آنقدر فشار مي آورد تا نفس ات به شماره بيفتد و قلبت جوري بزند كه انگار كني به مرز سكته نزديك شده اي.
اينجا شبهايي دارد كه واقعيت روي سياه خود را نمايش ميدهد و هر چه هم محكم باشي بي فايده است.
اما...
اما در شب هاي اينجا، حتي همين شب هاي سنگي و تيره، هنوز مسيح بيدار است و نفس ميكشد و اين بهانه اي است براي شكر و البته لبخندي از عمق جان...
*: همه چيز ميگذرد، تو نميگذري[نمايشنامه]، محمد چرمشير، نشر نيلا، 1389 **و***: چای در غروب جمعه روی میز سرد میشود، احمدرضا احمدي، نشر ثالث، چاپ دوم 1387
براي هر آدمي روز تولدش روز خاصي به حساب ميآيد. خل بازي در ميآورد گاهي براي خودش. تا ميرسد به آن روز تنش گر ميگيرد. هواي دلش ابري و باراني ميشود، حتي اگر به روي خودش هم نياورد. تو انگار كن چيزي شبيه حسات در لحظه تحويل سال يا با شيطنت بگو شبيه يك عادت ساليانه.
اين روز آدم براي خودش گم ميشود در زمان. شروع ميكند به خيال. ميرود 10 سال قبل. بعد ميبيند 10 سال قبلش سفيد است... نه ببخشيد خالي است. بعد دوباره برميگردد به حال و تا نگاهش ميافتد به آدمهايش – اين آدمهايش كه ميگويم به معناي مالكيت نيست، كه به معني آدمهاي دور و ورش است، آدمهاي نزديكش و عزيزتر از جانش- يك لبخند پخش ميشود روي صورتش...
پ.ن 1 : دوستاني كه ديروز آمده بوديد، متني طولاني آماده كرده بودم برايتان بخوانم اما نخواندم و براي اين بلاگ همين چند خط كافيست. تا همين جاي متن كه وقتي ميبينمتان لبخندي پخش مي شود روي صورتم...
پ.ن 2: لحظه لحظه بودنم كنارتان را غنيمت مي شمارم، شما كه خوبيتان بي دريغ است:
ببخش بابت پابرهنه رفتنت سپرده بودم کفشهایت را بدزدند که بمانی...
پ.ن: اگر تکراری بود ببخشید، اما خودم اینو خیلی دوست دارم. حالا تو هی زیر لب بگو خودشیفته...
چند وقت پیش یه مطلب نوشتم اینجا با عنوان تقدیم به آقای میم! اما امروز می خوام اس ام اس هایی که منجر به اون اتفاق شد رو بنویسم اینجا: sms اول: آقای میم... من بدم، خیلی بد. حالم بده. اوضاع مناسبی ندارم. یه جورایی ته خطم. احتمالا دیگه حتی با تو و خانم میم(بعد از اینکه مشکلش حل شد) هم ارتباط نداشته باشم اما بدون یه دوست واقعی بودیو مثل یه برادر بودی برام، هستی و خواهی بود. شرمنده :( Sms دوم: سخته جواب اس ام اس کسی که عزیزمه ندم. اس ام اس نده. جوابی ندارم. Sms سوم: بیشتر از این توضیحی ندارم :( Sms چهارم: شاید یه ماه رمضون حالمو خوب کنه، شاید... ===== اما آقای میم و خانم میم (که نمیدونم حالمو فهمیده بود اون روزا یا نه) نذاشتن تموم شم. همین
باید تمام خط نام تو را نوشت در هر ورق فقط نام تو را نوشت از هر طرف که رفت مرد اسیر عشق در طول شش جهت نام تو را نوشت شاعر به جای شعر با قطره های اشک در حسرت لبت نام تو را نوشت تکلیف هر شبت دیگر از او نخواه او جای هر لغت نام تو را نوشت در کل این جهان حق هم به جای خود از روی مصلحت نام تو را نوشت
خواستم تنها بمونم. یکی یکی حذف کردم اطرافیانمو، بی خداحافظی. اون روز فقط تو مونده بودی و خانم میم. خداحافظی کردم باهات به بدترین شکل. یکی از سخت ترین کارهای دنیا رو انجام دادم و به تلفن هات جواب ندادم و ... اما تنهام نذاشتی. اومدی وسطِ وسط تنهاییم. تیکه تیکه های شکستمو کنار هم قرار دادی و بعد گفتی عینکتو بزن به چشمات. آخه اشک میریختم و نمیخواستی جماعت ببینن اشکمو. شاید هم نمیخواستی اشکمو ببینی... حالا ولی قراره بری. نمی دونم چقدر طول میکشه رفتنت اما من خیلی انگار قراره دلم تنگ شه برات!
پ.ن 1: در این مکان به خانم میم بعدا اگر شد متنی تقدیم خواهد شد.
مينا به مرتضي: بذار بهت بگم... من صبح که پا ميشم... دلم ميخواد کسي باهام حرف نزنه. میخوام از خونه که ميرم بيرون، کسي منتظرم نباشه برگردم. دل کسي واسم تنگ نشه. کسي منو نخواد... ميخوام تنها باشم، مرتضي... دو روز ديگه پا ميشم، نگاه ميکنم ميبينم پير شدم، دستام خالييه، هيچي ندارم از خودم. اگه ولم نکني برم دلم ميپوسه اينجا، مرتضي!
پ.ن 1: کنعان فیلمیه که خیلی دوست دارمش، خییییلی. (حتما می دونید فیلم دوست داشتنی با فیلم خوب فرق داره دیگه!). در خودم این قابلیتو میبینم روزی یه بار کامل ببینم ایم فیلمو!!! پ.ن 2: یادته یه شب حرفهای زدی که خیلی شبیه همین دیالوگ بود؟ یادته جواب دادم که اینبار داری اشتباه میکنی؟ حامد به علی شبیه تره تا مرتضی، نه؟
گفتم: تصدّقت! ناامیدی زهر دارد. آدمیزاد زنده است به امید.
گفت: اما برای هر امیدی، نا امیدی هم هست. گفتم: عزیزم! تو هنوز جوانی دختر جان. این دل واکندن از امید، به قواره ی جوانی تو نیست. گفت: قربان شکل تو بروم، این جا زن ها نه ساله زن میشوند وسی ساله ننه جان باجی خانم. گفتم: جوانی به دل است. گفت: دل بهانه می خواهد...