‏نمایش پست‌ها با برچسب هر شب تنهایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هر شب تنهایی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

آنکه رفت خود من بودم

مادرم آخر نمازهایش دعا می‌کند و می‌گوید: "یا امیرالمومنین! درمونده و معطل نکن." و من فکر می‌کنم «درمانده» با «معطل» چه ترکیب غریب و آشنایی می‌سازد.
بیشتر که به فکر کردن ادامه می‌دهم به خودم می‌آیم و می‌بینم تبدیل به یک درمانده‌ی واقعی شده‌ام، یه درمانده‌ی معطل واقعی.
«درمانده» درخودش حیرتی دارد. مثل وقتی که از حال رفته‌ای و به هوش آمده‌ای و نمی‌دانی کجای جهانی.
آدم «معطل» هم مثل آدمی می‌ماند که...
تا حالا شده با کسی قرار بگذاری و به او تاکید کنی که "دیر نیا حوصله‌ی «معطل» شدن ندارم"؟
از خودم می‌پرسم من منتظر  ِ که هستم که این همه «معطل»ام؟ از من و در من کدام رفته‌ای برنگشته که هنوز و این قدر عمیق «درمانده» شده‌ام و در انتظار برگشتنش یک عمر «معطل»ام؟
باید پیامبری این پیام را به گوشش برساند که هر که هست و هر کجا که هست، وقتش است که برگردد. برگردد و ببیند یکی – یک درمانده‌ی معطل- سر راه برگشتنش دارد با صدای ناخوبش می‌خواند:‌"باز آ ببین در حیرتم..."

اما آنکه رفت خود من بودم.

26 دی 1392
6:30 صبح  ِ یک شب ِ بی‌خواب

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

عقوبتی چو مرگ

سلیمان به هُدهُد گفت اگر عذر موجهی برای غیبت‌اش بیان نکند او را "عذاب سخت بیرون از حساب" می‌کند. و آن عذاب این بود:

«در قفس بودن به غیر جنس خود»

مولانا - مثنوی معنوی - دفتر پنج

۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

در جی‌تاک اتفاق افتاد

در فیلم‌ها دیده‌ایم که مسیحیان گاهی برای اعتراف و بخشوده شدن گناهانشان به کابینی می‌روند که آن سوی کشیشی نشسته و گوش می‌دهد و در انتها دعایی می‌خواند و استغفاری طلب می‌کند.
امشب اینجا اتفاق مشابهی افتاد. با این تفاوت که دو کشیش در دو سوی غرفه روبروی هم نشستند و از سر شب تا وقتی کشیش روزه‌گیر فرصت داشت برای هم اعتراف کردند.
یکی که جرات بیشتری داشت سر صحبت را باز کرد تا اینکه دیگری که همیشه‌ی خدا محافظه‌کار بود هم سرانجام لب به اعتراف گشود. از رد صلاحیت خودش در شورای نگهبان درونش خبر داد.
سرآخر به یکدیگر قول دادند که حالشان بهتر شود و البته که حالشان بهتر بود.
اعتراف از بار گناه کم نکند از بار فکر و خیال کم می‌کند.

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

اتفاق خودش نمی‌افتد


بعضی از اولین بارها اگر اتفاق بیفتند فراموش نمی‌شوند
مثل اولین سیگار در شبی که سرم درد می‌کرد
مثل ...
هممم...
مثل لب‌های تو
هر شب سرم درد می‌کند
اما هیچ اولین باری اتفاق نمی‌افتد!

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

عدالت

تو از دست می روی
من از پا می افتم...

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

هر شب تنهایی

ببخش بابت پابرهنه رفتنت
سپرده بودم کفشهایت را بدزدند
که بمانی...

پ.ن: اگر تکراری بود ببخشید، اما خودم اینو خیلی دوست دارم. حالا تو هی زیر لب بگو خودشیفته...

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

كاش مي خوابيدم، تو رو خواب مي ديدم...

خبر كوتاه بود. درست لحظه اي بعد از تموم شدن كنسرت سيمرغ، اوج لذت شنيدن صداي همايون و البته ديدنش، اس ام اس حسن رسيد دستم. محمد نوري درگذشت. ريختم....
 چطور ديگه ميشه خوند «جان مريم چشماتو وا كن...» چطور ميشه گوش كرد و اشك نريخت. اولين بار با آلبوم «شكوفه خاطرات» عاشقش شدم. گمونم اول دبيرستان بودم. فرو ريختم...
آخ اگه بارون بزنه...

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

دنياي اين روزاي من

شنيده بودم در دوره آخرالزمان انسانها صبح از منزل بيرون ميروند در حالي كه مومن هستند و شب هنگام كه برميگردند كافر... *
اما نشنيده بودم كه شب با لبخند به خواب ميرند و صبحشون رو با اشك شروع ميكنند

* گير نديد كه منبع روايت كجاست كه مجبور ميشم بگم نهج الفصاحه حديث 1075 !!! ميتونيد بريد خودتون نگاه كنيد كه راست ميگم يا نه!!!

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

از پس اشکی که همچو هاله اندوه...*

گاهی دوستی چیزی میگه که هزار جواب داری و بی جواب میمونه حرفش.
گفت: "زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هماغوشی"
گفتم: محالی بین دو محال.
پاک کردم...
گفتم: وقتی آغوشی نیست که پناهت شه یا آغوشت پناه کسی نیست سیگار پشت سیگار هیچ حس زندگی نداره.
پاک کردم...
گفتم: وقتی سیگار روشن رو تو آغوش هماغوشم خاموش میکنن زندگی رو صرف نمیکنم، میمیرم.
پاک کردم...
گفتم...
پاک کردم...
بی جواب موند مثل همیشه...

*شعر رمیده از ه.ا.سایه. بخوانید لطفا.
 

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

اشك...

امسال سال اشك بود.
خيليا اشك من رو ديدن.
خيليا اشك من رو در اوردن.
امسال خيلي زياد اشك ريختم.
اونقدر تلخم كه حتي با آهنگ جديد "هيچكس" هم اشكام جاري شد.
امسال سال اشك بود...

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

تنهايي...

درد دارد...
ديده نمي شوي...
تنهايي...
تنهايي...
تنهايي...

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

مي دونم دست بزن داري، اما نزن!


به تو ياد ندادن دستت رو دستگيره در فقط براي رفتن نگرده؟ رفتني كه برگشتن نداشته باشه رفتن نيست، زدنه...

داستان يك پلكان - رضا گوران

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

ديدمت ولي چه دور!


دو تا آهنربا اگر از قطبهاي غير همنام به هم نزديك شوند به هم ميچسبند اما قطبهاي همنام نزديك هم نميشوند. اگر حتي با هم آنها را به هم نزديك كنيد بلافاصله كه دست بداريد از هم جدا ميشوند و هر چه با دست آنها را به هم نزديكتر كنيد تا دست برداريد از هم دورتر ميشوند... دورتر... دورتر... دورتر...

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

جشنواره فيلم فجر - روز پنجم

"تو هم برو فکر کنم یکیو دارم..."

صد سال به این سالها - سامان مقدم

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

داد بي داد...


هيچ كس به خودش نميتونه دروغ بگه...

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

گاهي كمي بي عدالتي رو عشق است!


"تو سر ِ جاتي!" جمله خيلي كوتاه بود اما كوبنده. مثل خوره افتاد به جونت. از اينجا كه هستي و "به جا" هم هستي خنده ات گرفت. ساعت از يك شب هم گذشته بود. پياده ميري و با خودت فكر ميكني كه چرا سر جات هستي؟ يا چرا جات اينجاست؟

هميشه براي خودت عدالت رو اينطور تعريف ميكردي: عدالت يعني هر چيز و هر كسي سر جاي خودش!
حالا خودتو در صف اولين شاكي ها از اجراي عدالت ميبيني و تا ميخواي اشك بريزي بالاخره يه تاكسي پيدا ميشه كه سوارت كنه و ببردت "يه جاي ديگه".
اما تو هنوز درگير اين هستي كه "تو سر جاتي!"


۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

حالا تو هی بخند!


جهل عذابم میدهد
شک له میکندم
یقین میکشدم

۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر!


وقتی غمت میشه غم عالم، دیگه وقت لازم بازی کردنه
مخصوصا این دست که حکم، حکم دله!

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

حالا اما قدم میزنم...


این اشک نیست
کلمه هاست که راه خروج را اشتباه رفته اند
همیشه
آنجا که نباید
کلام اینگونه جاری میشود

===
این شعر 29 اسفند 86 در قطار روی کاغذ چکید

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

ببار ای بارون ببار...


من بی تو شبی شبیه یک ابر شوم
تسلیم قضا و طالع و جبر شوم
ابری که به اجبار برایت باران
میگریم و قطره قطره در قبر شوم